ads1
ads3
تغییر رنگ سایت

شبکه های اجتماعی جامعه

آرشیو
آرشیو
آرشیو
Print This Post

نادر هوشمند
بازگشت از مرگی که در بیمارستان بوعلی سینا اتفاق افتاد

*

بنا به گفته‏ اخبار محلی که به سرعت برق درز پیدا کرده و با شتاب باد پخش شده بود، گویا یک زن جوان در بیمارستان بوعلی سینای همدان از مرگ به زندگی بازگشته بود. مثل همیشه معلوم نبود چگونه و چرا. با این حال وی هنوز در بیمارستان بستری بود و پزشکان با این‌که از بازگشت سریع علائم حیاتی به تن و ذهن وی خوشحال بودند، تا زمان حصول اطمینان از بهبودی کامل، به او اجازه‏ مرخصی نمی‏دادند. تنی چند به دیدارش شتافتند: اعضای نزدیک خانواده‏اش که شکرگذار بودند بابت بازگشت وی به آغوش گرم ایشان، چند دوست قدیمی بی‏اندازه خوشحال و در نهایت دو سه تا از بستگان دور که علاوه بر احساس وظیفه، روحیه‏ جست‌وجو و پرسشگری آن‌ها را به داخل اتاق خصوصی بیمار از نو زنده‏شده کشانده بود.

پشت کرده به حاضرین در صحنه که فضای نیمه‏خالی اتاق را پُر کرده بودند، نگین، کمی رنگ‏پریده و مغموم و با طُره‏ ریخته بر پیشانی، بدون این‌که جنبشی اضافی از اعضای تازه بیدارشده‏ی بدن وارفته‏‏اش سر بزند، از پنجره‏ بسته به بیرون زل زده بود و نگاه خسته‏ چشمان میشی‏رنگش روی نقطه‏ای نامعلوم از کوهستان الوند که در زیر نور آفتاب نیمروزی می‏درخشید ثابت مانده بود. هر چند اردیبهشت‏ماه بود اما برفِ جاخوش‏کرده بر چکادِ قله‏ها کاملاً آب نشده بود. نگین کلافه بود از حضور این همه آدم در اتاقش – حتی با این‌که بیشترشان، عزیزان او بودند. هیجان‏زدگی برادران بابت سرنوشت یکه‏ او، شکرگزاریِ مادر از خدا که او را از مرگ به زندگی برگردانده بود، سپاسگزاری دوستان دوران دبیرستان از معجزه‏ رازآلودی که رخ داده بود و صد البته پرسش‏های گوناگون از تجربه‏ منحصر به فرد بازگشت از مرگ که از این و آن دهان شنیده می‏شد، همه با بی‏اعتنایی نگین مواجه می‏شدند.کسی برای سکوتِ نگین پاسخی نداشت و با دیدن چهره‏ مجسمه‏مانندِ او، حتی به خودش اجازه نمی‏داد تا مستقیماً از او بپرسد چرا حرف نمی‏زند. پدر نگین علت را خستگی ‏دانست و اظهار ‏کرد شاید بهتر باشد بیمار را تنها بگذارند. کلامش هنوز کاملاً منعقد نشده، دو خاله‏ نگین، همراه با خان‏داییِ او، جعبه‏ شیرینی و دسته گُل به دست، پا به اتاق گذاشتند، یکی یکی نگین را در آغوش کشیدند و صورت مات و بی‏حالتش را غرق بوسه کردند. تعریف حاضران دوباره گُل کرد، این بار جدی‏تر از پیش – چون بحث، بحث فیزیک و متافیزیک بود، عالم فانی و باقی، حدود دانش بشری، شگفتی لحظه‏ معجزه‏آسای رستاخیز یک تن قبل از روز قیامت و مسائلی مشابه که هر کس، بسته به درجات دینداری یا فلسفی یا علمی بودن شخصیتش و البته بر حسب جسارت خود در کنجکاوی برای ناشناخته، در آن مشارکت می‏کرد. به خصوص خان‏دایی، این به قول خودش ماتریالیست توبه‏کرده‏ خوشپوش اما آشفته‏مو بود که خود را مشتاق‏تر از بقیه نشان می‏داد و جداً معلوم نبود برای تعلیم آمده یا تعلم؛ چون با چنان سرعتی منبر را به دست گرفت و به فضل‏فروشی در موضوع مورد نظر پرداخت که همه کم آوردند و فوراً خودشان را از مهلکه‏ جدل با حرّاف بلیغی همچون او کنار کشیدند. خان‏دایی از مفهوم تجربه‏ نزدیک به مرگ گفت، تابلویی از یک نقاش هلندی درباره‏ تونل و عروج و این چیزها را تفسیر کرد، تفکرات شیخ اشراق را با آرای ریموند مودی نامی درهم‏آمیخت و با ارجاعات لاینقطع به اصطلاحات حس ششم یا رویاهای تِلِه‏پاتیک، همه را میخکوب کرد، همه را به جز نگین: نگین هر چند صدای ممتد این آبشار خروشان سخن‏سرایی را می‏شنید اما حتی به خودش زحمت نمی‏داد رو برگرداند و وجناتِ وی را از نظر بگذراند. همین که خان‏دایی کم آورد و دم فرو بست، بقیه هم خودی نشان دادند و هر کس نظری داد. به‌رغم تفاوت در معلومات، فحوای کلام همه، شیفتگی نسبت به آن چه بود که زندگی پس از مرگ نامیده می‏شد و شاید به همین دلیل، رفتار سرد نگین و سکوت غیر قابل عبورِ او همه را پاک کلافه کرده بود. خوشحالی یا ناراحتی نگین و دلایل آن به کنار، انگار هر کسی که در آن اتاق بود از خودش می‏پرسید چرا این دختر حتی تلاش هم نمی‏کند تا راجع به تجربه‏ شگفت‏انگیزی که پشت سر گذاشته است کلامی بگوید؟

ساعتی گذشت و چون چیزی تغییر نکرد، پدر نگین، این بار جدی‏تر از قبل، از همه خواست تا موقتاً از اتاق بیرون رفته و نگین را تنها بگذارند تا کمی استراحت کند. حضار موافقت کردند و یکی پس از دیگری خارج شدند و نگین، پس از کمی جابجایی در تختخواب، نفس راحتی کشید، بالش را از زیر سرش برداشت، ملحفه‏ شیری‏رنگ را از دور خودش باز کرد، دستانش را به پشت گردن حلقه زد و به سقف کبود اتاق خیره شد. چند دقیقه‏ای در همین حالت بود تا این‌که صدای آرامی به گوشش خورد. سرش را به پهلو چرخاند و با تعجب دید دختربچه‏ کوچکی با موهای سیاه لَخت و صورت بیضوی زیتونی‏رنگ، در حالی که پیراهن رکابی صورتی‏ به تن و دامن بلند چین‏داری به پا دارد، در آستانه‏ درِ اتاق ایستاده و با دو چشم درشتش به او می‏نگرد. لبخندی بر لبانِ خشکِ نگین نقش بست: «رُزیتا! این توئی؟» دختربچه‏ چهارساله با تکان سر تائید کرد. «بیا اینجا عزیزم، بیا پیش عمه!» رُزیتا، خجالتی اما خندان، به نرمی گام برداشت و خودش را به تختخواب نگین رساند و در آغوش او جا گرفت. نگین آهسته به موهای برادرزاده‏ دوست‏داشتنی‏اش دستی کشید، سر و گونه‏هایش را بوسید و تن کوچکش را که بر خلاف تن خود او بوی پِرمنگنات نمی‏داد چند بار با اشتیاق بو کرد. «دلم برات تنگ شده بود!» در این هنگام از جایی دیگر، صدای خفه‏ای به گوش رسید. «عمه‏نگین، اونجا رو!» نگین جهتی را که انگشت اشاره‏ کوچکِ رُزیتا نشان می‏داد تعقیب کرد و چرخ‏ریسک کوچکی را دید که پوشال به منقار، بر لبه‏ پنجره نشسته است و دور و بر و نیز درون اتاق را سریع از نظر می‏گذراند. نگین ابتدا متحیرانه به پرنده خیره ماند – گویی برای اولین بار چنین موجودی را می‏دید. سپس به آهستگی روی تختخواب نیم‏خیز شد، سوزنِ سِرُم را از مچ دستش باز کرد و بعد کوشید تا دستگیره‏ی پنجره را بچرخاند. «رفت!» رُزیتا حق داشت: چرخ‏ریسک دیگر سر جایش نبود. نگین اما پنجره را باز کرد و سپس، در سکوتی ممتد، مدتی طولانی به آبی آسمان صاف خیره شد. نسیم ملایمی می‏وزید و عطر درختان اقاقیا را با خود به درون اتاق سرازیر می‏کرد. وقتی نگین سرش را چرخاند رُزیتا را دید که مثل خودش با چشمانی پُرتمنا به دوردست‌ها زل زده است. گونه‏های لطیفش به کمرنگی گُل انداخته بود و چشمانش مثل دو گوی تابان، برق می‏زدند. نگین نتوانست مقاومت کند: دوباره دخترک را در آغوش کشید و انگشتان دستش را به آرامی داخلِ انبوهِ موهایش فرو برد. نگین با این که نیمه‏جان بود و هنوز نه رنگ زندگی کاملاً به رخسارِ استخوانی‏اش برگشته بود نه توان همیشگی به جسمِ کرختش، اما سرشار از یقینی بیان‏ناپذیر، حتی نیازی نداشت که با خودش تکرار کند یا به دیگران بگوید که رازِ بزرگ، جایی فراسوی زندگی نیست: رازِ بزرگ، خودِ زندگی‏ست.

اخبار مرتبط
نظرات

تیتردو

گفت و گو با حمید موذنی ، نویسنده و پژوهشگر اجتماعی گفت و گو از: الهام بهروزی
به مناسبت تولد خیام نیشابوری گفت و‌گو با حمید موذنی، نویسنده و پژوهشگر اجتماعی گفت و گو از الهام بهروزی ۱. در مورد زیست دیرینه مردم بوشهر با اشعار خیام‌خوانی توضیح بدید و اینکه چرا رباعیات خیامی در این منطقه از دیگر سروده‌های شاعران بزرگ پیش گرفته و مردم این منطقه با آن‌ها بیشتر همذات‌پنداری […]
آرشیو

مقالات

نادر هوشمند
آخرین ساعات زندگی یک گربه
نادر هوشمند
از ادعاهای یک دیوانه
نادر هوشمند
بازگشت از مرگی که در بیمارستان بوعلی سینا اتفاق افتاد
غزال ساکی
زنان و مشارکت سیاسی
حمید موذنی
شجریران
غزال ساکی
روزنامه‌نگار حوزه‌ی جامعه و زنان
محمود بدیه
کلیسای گریگوری
حمید موذنی
توسعه بدون مطبوعات آزاد رخ نمی‌دهد
اسلاوی ژیژک
به برهوتِ ویروسی (وایرال) خوش آمدید
محمد غمخوار
رفتار دوگانه کرونا در بوشهر
علی شیخ زاده
استندآپ کمدی و طنز در دنیای مدرن
احمدزیدآبادی
مجلس یازدهم؛ پدیده‌ای نوظهور؟
پدرام باقری
دو نکته درباره قتل رومینا
راضیه اشعثی
ما بر مخروبه ای از بنیان های زیستی نشسته ایم!!!
ایرن واعظ‌زاده
کامو و مفهوم عدالت
مبین کرباسی
هزارمیلیارد تومان کجاست؟
یاشار تاج‌محمدی
در سوگِ خویش‌کاران (تاملاتی در پروژه‌یِ فکریِ شاهرخِ مسکوب)
هانا موسوی
“جهان مد و کالا شدگی زنان “
مرتضی رضایی
به وقت تتلو… به وقت شجریان… به وقت گوگوش
اسلاوی ژیژک
پاندمیک؛ کرونا جهان را تکان می‌دهد
غزال ساکی
نقد فمینیستی شاهنامه
سید مسعود حسینی
نگاهی به “بیمار در بیمارستان”
آلن بدیو
در مورد وضعیتِ اپیدمی
اسلاوی ژیژک
ما گونه‌ای هستیم که به حساب نمی‌آید
نعمت الله فاضلی
به خانه برمی‌گردیم اما به کدام خانه؟
جواد کاشی
مرگ دورِهَم عروسی است
حمید موذنی
جهان و کرونا: امروز و فردا
روزبه آقاجری
میراث زنده یک مبارز سوسیالیست
امیر ارسلان ادیب
چه‌کسی در خانه نمی‌ماند؟
امین بزرگیان
بوردیو و خرید در مواقع اضطراری
مهسا اسدالله‌نژاد
نیروی چشم‌های خیره مردم
پدرام باقری
ما در وضعیتِ بی‌دولتی قرار گرفته‌ایم
امیر ادیب
دختران خیابان انقلاب و رهاسازی نیروی «امتناع»
جان ام بری
چگونه آنفلوآنزای دهشتناکِ ۱۹۱۸ در سراسر آمریکا شیوع یافت؟
پدرام باقری
دو نکته درباره پرسش و پاسخ در سنای آمریکا
سید مسعود حسینی
کورونا و کورا – مرگ و پروا
مهسا اسدالله‌نژاد
کرونا و دو مسئله‌ی «غیرطبیعیِ» آن
امیر ارسلان ادیب
آپارتاید کارگری
مصطفی مهرآیین
نابود کردن فرآیندها،نابود کردن زندگی و تولید خشونت
نوید کلهرودی
شرحی بر کتاب اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی از هانا آرنت
آرشیو