ads1
ads3
تغییر رنگ سایت

شبکه های اجتماعی جامعه

آرشیو
آرشیو
آرشیو
Print This Post

چرا ایرانیان تعلق خاطر خود را به سرزمینشان از دست می دهند؟

بسیاری از ایرانیان سوای طبقه و سواد و سن و تحصیلات، دلبستگی مشخصی به ایران و آب و خاک خویش احساس نمی کنند و اساسا از ایرانی بودن خویش احساس ملال و ابراز نارضایتی می کنند. موج فزایندۀ مهاجرت، و یا برخی از ادبیات فکاهی که در فضای مجازی دیده می شود، ضمن به تمسخر کشیدن ایرانی بودن، سرشار از حس عدم تعلق خاطر و ابراز سرخوردگی از ایرانی زاده شدن است. ادبیات روزمره و یا بسیاری از رفتارهای ضد اجتماعی گروه های مهمی از جامعه، نشان از عدم تعلق خاطر جدی به ایران، به ویژه در نزد نسل جوان دارد که کمتر احساس علاقه و مسئولیتی نسبت به سرزمین خویش دارند و مهری بر این آب و خاک پیش خود حاضر نمی بینند.

اما ریشه های این عدم تعلق خاطر چیست و تبعات آن چه خواهد بود. در این یادداشت می کوشم نگاهی به شش ریشۀ شکل گیری حس عدم تعلق خاطر در بخش بزرگی از ایرانیان نسبت به سرزمینشان بیاندازم. تأمل دربارۀ چرایی شکل گیری این حس ربط وثیقی با «ناکامی زیست ایرانی» دارد و بنیاد آن در «امر سیاسی» دیده می شود:

۱- سلب شدن امکان زندگی زیر نام و پرچم ایران برای کثیری ایرانیان
اولین دلیل بر شکل گیری این عدم احساس تعلق به آب و خاک و سرزمین در قسمت عمده ای از ایرانیان و به ویژه نسل های دهۀ پنجاه به این سو، شاید در این مسئله نهفته است که زندگی و امکان داشتن یک زندگی استاندارد از میلیون ها ایرانی سلب شده: سبک های زندگی آنان نامشروع بوده، استعدادهای آنان سرکوب شده، امکان مشارکت فعال و سازندۀ سیاسی و اجتماعی برایشان فراهم نیامده، هویت ها و ذهنیت های آنان همواره انکار شده، خواسته ها و مطالبات آنان به بدترین شکل ممکن رد شده و در یک کلام: امکان «زندگی کردن» برای کسر بزرگی از ایرانیان مهیا نبوده است. این بخش از جامعه این ناکامی بزرگ خویش را به فرزندان خود یعنی متولدین دهه های هفتاد و هشتاد منتقل می کنند و اینک می توان ادعا کرد در بسیاری از خانواده ها دو نسل در کنار یک دیگر زندگی می کنند که امکان زندگی برای هر دو نسل فراهم نبوده و نسل جدید هم واجد عواطفی است که در یک فرایند چند ده ساله تربیتی توسط خانواده به او القا شده و هم حاصل تجربۀ مستقیم او در زندگی که سرشار از سرخوردگی و ناکامی است و این شگفت‌انگیزترین پدیده سیاسی-اجتماعی است که می توان سراغ آن را گرفت و اینک تراکم این حس سرخوردگی و ناکامی، عدم تعلق خاطر مضاعف را ساخته است.

۲- حس تحقیرشدگی فزاینده ای که سال‌هاست با ایرانیان است
گمان نمی کنم بتوان حسی یافت که به اندازۀ حس تحقیرشدگی در میان کسر بزرگی از جامعۀ ایران همه گیر بوده و ضمیر ناخودآگاه جمعی آشوبناک کنونی را پدید آورده باشد. ایرانیان سال‌هاست که تحقیر شده اند، همه چیز آنان تحقیر شده است. گروه های متنفذ و صاحب قدرت و ثروت در این جامعه به نحو مؤثری توانسته است با تحقیر جامعۀ ایران از طریق به شکست کشاندن های مکرر جنبش های جمعی آنان تا برخوردهای قهری گوناگون در وجوه مختلف زندگی، آنان را خوار کند و خفت دهد. این حس به عمیق ترین وجه ممکن به شکل گیری عدم تعلق به سرزمین منتهی شده.

۳- ایران مروج هیچ افتخاری در اکنونیت خویش نیست
ایران در مهم ترین نمادهای مدرنش در اکنونیت خویش، مروج هیچ افتخار و غرور و سربلندی برای ملتش نیست: ارزش پول ملی، گذرنامه، توسعه، آزادی های سیاسی و اجتماعی، مدنیت و… فاقد هر نوع حس غرور بخشی به مردم است. ملیت در یک معنای مهم، چیزی جز خلق غرور و افتخار در میان مردم زیسته در ادوار مختلف نیست. عدم خلق امکانی برای مفتخر بودن ایرانیان در زندگی فردی و اجتماعی حی و حاضرشان، در کنار تحقیر هموارۀ ایرانی در یک «شیوۀ حکمرانی بد» دو لبۀ قیچی شده اند که بند تعلق خاطر را قطع می کنند و این مهم زمانی بغرنج تر می شود که سایر کشورهای هم رده با ایران در مقام مقایسه آورده می شوند: دیگر سخن از کرۀ جنوبی و ترکیه گذشته است، دیگر سخن از امارات و قطر نیست، حتی گرجستان و ارمنستان نیز قدیمی شده است، اینک سخن از بنگلادش و ویتنام است. مردمی که پیش از این به مراتب از این ممالک بهتر می زیسته اند، اینک از هر لحاظ خود را عقب افتاده می بینند و این بر شکل گیری عدم تعلق خاطر می افزاید و نوعی در خود فرو رفتگی و از خود بیگانگی می سازد.

۴- فقر فرهنگی و تاریخی شدید
سرانۀ مطالعه در کشور به شدت افول کرده است، رسانه های رسمی به صورت عامدانه قسمت عمده ای از تاریخ این دیار را نادیده می گیرند، تریبون های رسمی بودجه های گزاف حکومتی را خرج سوداهای بی ثمر خویش می کنند، مبالغه در بدگویی و غلوّ در تمجید و استیلای نگاه های ایدئولوژیک در دستگاه های تبلیغاتی پر قدرت اما کم بازده، خروجی معناسازی نداشته است. سیستم آموزشی نارسا، جامعۀ مدنی ضعیف، اقتصاد فرهنگی لاغر و نحیف و… همگی به فقر فرهنگی انجامیده است و این فقر فرهنگی خود به خود نسل های نوین را نسبت به تاریخ خویش بیگانه بار می آورد تا حس بی ریشگی و بی هویتی همه چیز را پوچ و بیهوده و بی معنا جلوه دهد.

۵- احساس بی آیندگی مطلق در زیر نام ایران
عدم تعلق به آب و خاک تنها به دلیل جهل به پیشینۀ فرهنگی و ریشه ها نیست، و یا به این علت که ایرانیان در اکنونیت این سرزمین چیزی برای زندگی کردن ندارند، یا غروری برای دلخوشی نداشته و بلکه تحقیر می شوند، بلکه مصیبت‌بارتر از این موارد، ایرانیان در این سرزمین احساس بی آیندگی شدید می کنند و شاهد زوال هر روزۀ عمر بی بازگشت خویش هستند. ایرانیان در زمانه ای زندگی می کنند که نه تنها گذشتۀ خویش را از دست داده‌اند و زندگی موفقی نکرده‌اند، نه تنها اکنونیت خویش را می بازند و نمی توانند زندگی سالم و سعادتمندانه‌ای داشته باشند، بلکه دردآورتر از همۀ اینها این است که آینده ای در این آب و خاک برای خود متصور نیستند. گذشته را که باخته اند، اکنون را هم که ندارند، دست کم آیندۀ خویش را نجات دهند و این نجات آینده، جز با دل کندن از هست و نیست این مملکت و فرار کردن و یا در نهایت بی تفاوت شدن به آب و خاک و تنها منافع خود و بستگان را در نظر آوردن چه فرجام سیاه و شوم دیگری می تواند بسازد؟

۶- به تعویق افتادن فرایند گذار به دموکراسی، حقوق بشر و توسعه
فرایند گذار به دموکراسی و حقوق بشر و نیز توسعه یافتگی در ایران بسیار به طول انجامیده. ۱۱۴ سال از مشروطه می گذرد و افزون بر ۱۷۰ سال از عباس میرزا و امیر کبیر که نخستین تلاش ها برای توسعه و ترقی ایران آغاز شد گذشته است و ما هنوز به هیچ یک از آمال یک ملت در این زمینه ها دست نیافته‌ایم. این تعلیق و تعویق، در دقیق‌ترین معنای خود «فرایند ملت سازی» را دچار اختلالات جدی کرده است. ملت سازی از رهگذر شکل گیری واحد دولت-ملت و مبتنی بر حقوق برابر کلیۀ اتباع یک سرزمین و خلق فرصت زندگی برای همۀ آنان ممکن می شود تا بر حسب پیشینۀ مشترک، زندگی سالمی در اکنونیت و داشتن رویای واضح و مشترک برای آینده و امید به تحقق آن یک «مای بزرگ در پیوند با یک سرزمین» شکل بگیرد. این فرایند اساساً در ایران به محاق مطلق رفته و فرایند ملت سازی از دستور کار به صورت کامل خارج شده است. سه مفهوم دولت-ملت-سرزمین در دنیای مدرن چنان در هم تنیده اند که تصور هر یک لامحاله دو تای دیگر را به دنبال می آورد و اینک اخلال رد فرایند ملت سازی، به مفهوم عدم شکل گیری تعلق خاطر به دولت و سرزمین به صورت توأمان و همزمان است.

نتیجه:
بر این موارد البته می توان موارد دیگری نیز افزود؛ ملیت ستیزی بی حاصلی که در ابتدا در تقابل انقلابی و برای مشروعیت زدایی از گفتمان سلطنت پهلوی که مبتنی بر ناسیونالیسم بود، پدید آمد، اما در تداوم خویش، شاید یکی از مهم ترین بسترهایی را ایجاد کرد که بر اساس آن، عمده ترین علل این عدم تعلق خاطر شکل گرفته و امروز عواقبش را در به هم رسیدن سه نسلی مشاهده می کنیم که در فرایند جامعه پذیری طولانی مدت، تعلق خاطر مشخصی به سرزمین خویش احساس نمی کنند.

نشانگان این عدم تعلق خاطر و این بی تفاوتی و تبعات آن موضوعی مجزا از این یادداشت است. اما آنچه باید گفت و در یک گزاره خلاصه کرد این است: حکمرانی خوب در این شرایط به تعطیلی کشیده می شود و تنها «جنگ همه علیه همه» برانگیخته می شود تا در این وانفسا «حکمرانی بر چنین مردمی، آنچنان گران شود که یک حکومت را با مخاطرۀ ورشکستگی رو به رو کند».

اخبار مرتبط
نظرات

تیتردو

حمید موذنی
گفت و گو از: سودابه زیارتی مردم بوشهر، مردمی مظلوم و آرام هستند. به‌نظر شما آیا این یک ویژگی مثبت و افتخارآمیز برای بوشهری‌هاست؟ این خصوصیت تا چه اندازه باعث آسیب این مردم شده؟ شما فکر نمی‌کنید این مظلومیت تا حد زیادی مردم را از همدلیِ عملی نسبت به یکدیگر دور کرده است؟(باتوجه به این‌که […]
آرشیو

مقالات

حمید موذنی
توسعه بدون مطبوعات آزاد رخ نمی‌دهد
اسلاوی ژیژک
به برهوتِ ویروسی (وایرال) خوش آمدید
محمد غمخوار
رفتار دوگانه کرونا در بوشهر
علی شیخ زاده
استندآپ کمدی و طنز در دنیای مدرن
احمدزیدآبادی
مجلس یازدهم؛ پدیده‌ای نوظهور؟
پدرام باقری
دو نکته درباره قتل رومینا
راضیه اشعثی
ما بر مخروبه ای از بنیان های زیستی نشسته ایم!!!
ایرن واعظ‌زاده
کامو و مفهوم عدالت
مبین کرباسی
هزارمیلیارد تومان کجاست؟
یاشار تاج‌محمدی
در سوگِ خویش‌کاران (تاملاتی در پروژه‌یِ فکریِ شاهرخِ مسکوب)
هانا موسوی
“جهان مد و کالا شدگی زنان “
مرتضی رضایی
به وقت تتلو… به وقت شجریان… به وقت گوگوش
اسلاوی ژیژک
پاندمیک؛ کرونا جهان را تکان می‌دهد
غزال ساکی
نقد فمینیستی شاهنامه
سید مسعود حسینی
نگاهی به “بیمار در بیمارستان”
آلن بدیو
در مورد وضعیتِ اپیدمی
اسلاوی ژیژک
ما گونه‌ای هستیم که به حساب نمی‌آید
نعمت الله فاضلی
به خانه برمی‌گردیم اما به کدام خانه؟
جواد کاشی
مرگ دورِهَم عروسی است
حمید موذنی
جهان و کرونا: امروز و فردا
روزبه آقاجری
میراث زنده یک مبارز سوسیالیست
امیر ارسلان ادیب
چه‌کسی در خانه نمی‌ماند؟
امین بزرگیان
بوردیو و خرید در مواقع اضطراری
مهسا اسدالله‌نژاد
نیروی چشم‌های خیره مردم
پدرام باقری
ما در وضعیتِ بی‌دولتی قرار گرفته‌ایم
امیر ادیب
دختران خیابان انقلاب و رهاسازی نیروی «امتناع»
جان ام بری
چگونه آنفلوآنزای دهشتناکِ ۱۹۱۸ در سراسر آمریکا شیوع یافت؟
پدرام باقری
دو نکته درباره پرسش و پاسخ در سنای آمریکا
سید مسعود حسینی
کورونا و کورا – مرگ و پروا
مهسا اسدالله‌نژاد
کرونا و دو مسئله‌ی «غیرطبیعیِ» آن
امیر ارسلان ادیب
آپارتاید کارگری
مصطفی مهرآیین
نابود کردن فرآیندها،نابود کردن زندگی و تولید خشونت
نوید کلهرودی
شرحی بر کتاب اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی از هانا آرنت
سعید ربیعی
انقلاب لهستان: لخ‌والسا و اتحادیه‌ی کارگری
حمید موذنی
عشق در سالهای وبا
حمید موذنی
درس های سریال تاج و تخت
سعید ربیعی
فساد سیاسی، جزئی یا نظام‌مند؟
حامد داراب
چرا داریوش آشوری روشنفکر است؟
محمدمهدی اردبیلی
غذا و وسوسه‌های شیطان
اسلاوی ژیژک
وقتی گزینه‌هایِ پیش‌ِ رو یکی از یکی بدترند
آرشیو