ads1
ads3
تغییر رنگ سایت

شبکه های اجتماعی جامعه

آرشیو
آرشیو
آرشیو
Print This Post

آرزوهایی که کرونا بر باد داد

ترانه بنی یعقوب

این گزارش قصه آنهایی است که کرونا عزیزان‌شان را برده. یکی خواهر از دست داده و دیگری مادر و آن یکی همسر. همه‌شان یک جمله را بارها تکرار می‌کنند اینکه این ویروس مثل بلای آسمانی ناگهان آمد و همه چیز را عوض کرد. می‌گویند اصلاً فکرش را نمی‌کردند این طوری تمام شود. نه آنها باور کرده‌اند نه آنها که گرفتار این بیماری شده بودند. تا آخرین لحظه امیدوار بودند

 دکتر منصوره
«بچه‌های عزیز سه روز قبل آنفلوانزا گرفتم خوب شدم، ولی همه‌اش فکر می‌کردم کروناست. اوایل بیماری مثل دانش‌آموزی بودم که آخر شهریور یا نیمه فروردین دلش برای سور و سات و بازی تنگ شده ولی قبل از بازگشت به مدرسه دلشوره داره. من این روزها مثل دانش‌آموزی‌ام که دلشوره درس و تنبیه شدن دارد اما به خودش امید می‌دهد. حتی زمان مدرسه هم برایم بزرگترین تهدید مدرسه نرفتن بود به من حق دهید که متن غمگین بنویسم. فکر می‌کردم کرونا دارم اما الان حالم خوب است.»

منصوره غفار تبریزی، روانشناس بالینی این متن را سه روز بعد از بیماری‌ای که فکر می‌کرد آنفلوانزاست با دوستانش به اشتراک گذاشت. او ۶ روز بعد از نوشتن این جملات برای همیشه رفت. آزمایش‌ها مشخص کردند که او کرونا دارد. کار به بیمارستان هم نکشید و منصوره در میان بهت و ناباوری بیماران و دوستانش برای همیشه پر کشید.

نازنین یکی از بیماران دکتر منصوره است: «یک سال برای مشاوره و درمان پیش‌اش می‌رفتم. روح بزرگی داشت. وقتی فکر می‌کرد هزینه درمان زیاد است صرف‌نظر می‌کرد. بارها دیدم هزینه مراجعانی را که قادر به پرداخت نبودند پس می‌داد. پزشکی بود که به احساسات بیمارش اهمیت می‌داد.»

«او آزاداندیش بود و من راحت حرف‌هایم را برایش می‌گفتم. قبل از اینکه پیش دکتر منصوره بروم گیج بودم و او راه تاریک مقابل زندگی من را روشن کرد. هنوز صدایش با من است. هر بار که پیشش می‌رفتم احساس می‌کردم پیش دوست آگاهم می‌روم. هرچه از خوبی او بگویم کم گفته‌ام.»

تهمینه خانم

تهمینه خانم ساکن رشت بود. سال‌ها معلمی کرد بازنشسته که شد خیلی‌ها گفتند بنشین خانه و استراحت کن اما دلش نیامد؛ آخر عاشق بچه‌ها بود. بعد از بازنشستگی به روستایی در یک منطقه محروم رفت و در یک مدرسه مشغول به کار شد. خانم معلم در اسفند ماه ۹۸ و در اوج شیوع کرونا در شهر رشت جانش را از دست داد. هنوز خیلی از شاگردانش تصویر والیبال بازی کردنش را در ذهن دارند.

با اینکه چند ماهی از رفتنش می‌گذرد هنوز برادرش نتوانسته بر سر مزارش حاضر شود و دو فرزندش را در آغوش بگیرد و تسلای دلشان باشد. نتوانسته بر مزار خواهر برود و یک دل سیر اشک بریزد و داغ دلش را سرد کند.

حاج درویش

غلامرضا درویش معروف به حاج درویش را همه به خیر بودن می‌شناختند. محال بود کسی مشکلی داشته باشد و حاج درویش گرهی از کارش نگشاید. سال ۵۷ با انقلاب از انگلستان به ایران آمد آنجا ریاضی می‌خواند. انقلاب که شد گفت باید بروم مملکت خودم.

همه می‌دانستند برای حل کردن مشکل آدم ها از این سر شهر به آن سر شهر می‌رود و می‌آید. حاج درویش در حین کار جانباز شده بود؛ وقتی برای بچه‌های سیستان بلوچستان فعالیت می‌کرد، تصادف کرد و پایش آسیب دید. ریه‌هایش هم مشکل داشت.

حمیده خانم همسرش چقدر از دست حاج درویش حرص و جوش می‌خورد خریدها را بر می‌داشت و ضدعفونی می‌کرد اما حاج درویش همه چیز را شوخی می‌گرفت، یعنی فکر نمی‌کرد کرونا چنین بلایی باشد. تا اینکه پسر بزرگ خانواده کرونا گرفت و پشت بندش بقیه خانواده؛۱۶ نفر بودند و همه مبتلا شدند.

مامان زهرا

باز صبح شده و دستش به سمت تلفن دراز شده تا شماره مامان را بگیرد. کی می‌خواهد فراموش کند، مامان نیست. مامان برای همیشه رفته. به پنجره نگاهی می‌اندازد؛ باران می‌بارد. تابستان و باران. یاد حرف‌های مامان می‌افتد وقتی باران می‌بارید. بوی خاک باران خورده که زیر بینی‌اش می‌زند یاد مامان زهرا ۵۸ ساله‌اش می‌افتد.

یادش می‌آید اگر زنده بود نیمه مرداد ماه باید سی و هشتمین سالگرد ازدواجش را جشن می‌گرفتند. مامان زهرایی که همه عشق و زندگی‌اش بچه‌هایش بودند. با خوشی بچه‌هایش خوش بود و با غمشان غمگین. تا قبل از شیوع کرونا هیچ چیز برای خودش نمی‌خواست.

فاطمه با بغض حرف‌هایش را می‌زند: «می‌گویم تا قبل از شیوع کرونا چون دقیقاً قبل از شیوع این ویروس منحوس بالاخره بعد سال‌ها رضایت داد با بابا بروند کربلا برای زیارت. همین که پاسپورتش آمد عراق ناآرام شد و بعد هم برای کرونا مرزها بسته شد. اولین سالی بود که مدام می‌گفت امسال باید بروم پیاده روی اربعین…»

منبع: ایران

اخبار مرتبط
نظرات

تیتردو

حمید موذنی
گفت و گو از: سودابه زیارتی مردم بوشهر، مردمی مظلوم و آرام هستند. به‌نظر شما آیا این یک ویژگی مثبت و افتخارآمیز برای بوشهری‌هاست؟ این خصوصیت تا چه اندازه باعث آسیب این مردم شده؟ شما فکر نمی‌کنید این مظلومیت تا حد زیادی مردم را از همدلیِ عملی نسبت به یکدیگر دور کرده است؟(باتوجه به این‌که […]
آرشیو

مقالات

حمید موذنی
توسعه بدون مطبوعات آزاد رخ نمی‌دهد
اسلاوی ژیژک
به برهوتِ ویروسی (وایرال) خوش آمدید
محمد غمخوار
رفتار دوگانه کرونا در بوشهر
علی شیخ زاده
استندآپ کمدی و طنز در دنیای مدرن
احمدزیدآبادی
مجلس یازدهم؛ پدیده‌ای نوظهور؟
پدرام باقری
دو نکته درباره قتل رومینا
راضیه اشعثی
ما بر مخروبه ای از بنیان های زیستی نشسته ایم!!!
ایرن واعظ‌زاده
کامو و مفهوم عدالت
مبین کرباسی
هزارمیلیارد تومان کجاست؟
یاشار تاج‌محمدی
در سوگِ خویش‌کاران (تاملاتی در پروژه‌یِ فکریِ شاهرخِ مسکوب)
هانا موسوی
“جهان مد و کالا شدگی زنان “
مرتضی رضایی
به وقت تتلو… به وقت شجریان… به وقت گوگوش
اسلاوی ژیژک
پاندمیک؛ کرونا جهان را تکان می‌دهد
غزال ساکی
نقد فمینیستی شاهنامه
سید مسعود حسینی
نگاهی به “بیمار در بیمارستان”
آلن بدیو
در مورد وضعیتِ اپیدمی
اسلاوی ژیژک
ما گونه‌ای هستیم که به حساب نمی‌آید
نعمت الله فاضلی
به خانه برمی‌گردیم اما به کدام خانه؟
جواد کاشی
مرگ دورِهَم عروسی است
حمید موذنی
جهان و کرونا: امروز و فردا
روزبه آقاجری
میراث زنده یک مبارز سوسیالیست
امیر ارسلان ادیب
چه‌کسی در خانه نمی‌ماند؟
امین بزرگیان
بوردیو و خرید در مواقع اضطراری
مهسا اسدالله‌نژاد
نیروی چشم‌های خیره مردم
پدرام باقری
ما در وضعیتِ بی‌دولتی قرار گرفته‌ایم
امیر ادیب
دختران خیابان انقلاب و رهاسازی نیروی «امتناع»
جان ام بری
چگونه آنفلوآنزای دهشتناکِ ۱۹۱۸ در سراسر آمریکا شیوع یافت؟
پدرام باقری
دو نکته درباره پرسش و پاسخ در سنای آمریکا
سید مسعود حسینی
کورونا و کورا – مرگ و پروا
مهسا اسدالله‌نژاد
کرونا و دو مسئله‌ی «غیرطبیعیِ» آن
امیر ارسلان ادیب
آپارتاید کارگری
مصطفی مهرآیین
نابود کردن فرآیندها،نابود کردن زندگی و تولید خشونت
نوید کلهرودی
شرحی بر کتاب اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی از هانا آرنت
سعید ربیعی
انقلاب لهستان: لخ‌والسا و اتحادیه‌ی کارگری
حمید موذنی
عشق در سالهای وبا
حمید موذنی
درس های سریال تاج و تخت
سعید ربیعی
فساد سیاسی، جزئی یا نظام‌مند؟
حامد داراب
چرا داریوش آشوری روشنفکر است؟
محمدمهدی اردبیلی
غذا و وسوسه‌های شیطان
اسلاوی ژیژک
وقتی گزینه‌هایِ پیش‌ِ رو یکی از یکی بدترند
آرشیو